تبليغاتX
دل نوشته هاي من

دل نوشته هاي من

كلبه تنهايي من

یه دوست معمولی ، یه دوست واقعی

یه دوست معمولی ، یه دوست واقعی 



یه دوست معمولی وقتی میاد خونت، مثل مهمون رفتار می کنه 

یه دوست واقعی درِ یخچال رو باز می کنه و از خودش پذیرایی می کنه 





یه دوست معمولی هرگز گریه تو رو ندیده 

یه دوست واقعی شونه هاش از اشکای تو خیسه 



یه دوست معمولی اسم کوچیک پدر و مادر تو رو نمی دونه 

یه دوست واقعی اسم و شماره تلفن اونها رو تو دفترش داره 



یه دوست معمولی یه دسته گل واسه مهمونیت میاره 

یه دوست واقعی زودتر میاد تا تو آشپزی بهت کمک کنه و دیرتر می ره تا به کمکت همه جا 

رو جمع و جور کنه 



یه دوست معمولی متنفره از این که وقتی رفته که بخوابه بهش تلفن کنی 

یه دوست واقعی می پرسه چرا یه مدته طولانیه که زنگ نمی زنی؟ 



یه دوست معمولی ازت می خواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزنی 

یه دوست واقعی می خواد مشکلاتت رو حل کنه 



یه دوست معمولی وقتی بینتون بحثی می شه دوستی رو تموم شده می دونه 

یه دوست واقعی بعد از یه دعوا هم بهت زنگ می زنه 



یه دوست معمولی همیشه ازت انتظار داره 

یه دوست واقعی می خواد که تو همیشه رو کمکش حساب کنی 



و بالاخره 


یه دوست معمولی این حرف های منو می خونه و فراموش می کنه 

یه دوست واقعی این حرف هارو بخونه تشکر میکنه

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 18:54  توسط مجهول  | 

جای علامت سوال چه عددی می‌گذارید؟

جای علامت سوال چه عددی می‌گذارید؟ 5 = 1 
25 = 2 
125 = 3 
625 = 4 
? = 5 
.
.
.
.
.
.
.
برای مشاهده جواب پائین بروید ... 
ولی قبل از آن که جواب را ببینید، دوباره فکر کنید ... 
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
جای علامت سوال باید عدد 1 را قرار داد. 
اگر قبول ندارید خط اول را به یاد بیاورید: 5=1 

نتیجه‌گیری اخلاقی 
مسائل ساده زندگی را بیخود پیچیده نکنید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 13:57  توسط مجهول  | 

يلداتون مبارك دوستان گلم

http://s19.aks98.com/files/65096501481483083992.jpg

یلدا یعنی یادمان باشد،
که زندگی آنقدر کوتاه است
که یک دقیقه بیشتر باهم بودن را
باید جشن گرفت.

پیشاپیش یلدا رو به همه ي دوستان گلم  تبریک میگم.
همیشه با شادی و سلامتي و موفقيت بيش از پيش باشید.


+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 15:53  توسط مجهول  | 

خسته....!!!


http://s19.aks98.com/files/07000316658245798362.jpg

وقتي دلت خسته شــد ،

ديگر خنده معنايي ندارد
فـقـط مي خندي تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـيـنـنـد !
وقتي دلت خسته شــد ،
ديگر حتي اشکهاي شبانه هـم آرامت نمي کنند
فـقـط گريه مي کني چون به گريه کردن عادت کرده اي !
وقتي دلت خسته شــد ،
ديگر هيچ چيز آرامت نمي کند به جز دل بريدن و رفتن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 14:20  توسط مجهول  | 

کافیست...

همین که هستی کافیست !!!

.............دور از من!

بدون من................
...
چه فرقی می کند ...

گل که می خری خوب است .

برای من نیست ..

نباشد...

همین که رختمان زیر یک آفتاب خشک می شود کافیست

و همین که من همیشه منتظرت می مانم کافیست!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 22:3  توسط مجهول  | 

سرما رو دوست دارم

http://www.freefoto.com/images/16/08/16_08_18---Snow-Scene_web.jpg


« همون طور که بعضی تابستونها ، اگه یه تخم مرغ رو بذاری بیرون از شدت گرما نیمرو میشه ، حالا هم اگه یه لیوان آب رو بذاری تو اتاق من سه سوته تبدیل به یخ میشه...اینجا یخچال ساید بای ساید من است...هر روز به دور خودم پتوي گل گلی ام رو می پیچم تا مثلا کمی گرم بشم! »....من هنوز منتظر زمستونم...منتظر روزی که صبح بیدار بشم...ببينم برف اومده...و من برم کنار پنجره ، پرده ها رو بکشم و یا تو هم گره بزنم و دقایقی بایستم به تماشای برف... و به اون آسمون ابری و اون پشت بوم ها و درخت های سفید شده زل بزنم(ولي تاحالا تو شهر ما برف نيومده...حسرتش تو دلم مونده)....من پاییز و زمستون و هرچی سرماست رو دوست دارم...شاید دیوونه باشم...اما برای من حس خوبی داره..حس خوب نوشیدن یه شیرکاکائو یا نسکافه داغ بعد از ساعتها قدم زدن در هوای سرد...حس خوب نزدیک کردن دستها و پاها به بخاري...حس خوب خوابیدن زیر پتو توی اتاق سرد...من دیوونه ام...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 19:4  توسط مجهول  | 

آدم باش ، آدم بمون و مثل آدم زندگی کن

 هر گلی ، پاسخ زمین است به آفتاب...زمستانی نباش که بلرزانی...تابستانی نباش که بسوزانی...بهاری باش که برویانی

 عشق را از ماهی بیاموز که چه بی پایان ، آب را پر از بوسه های بی پاسخ میکند

 برای کسب موفقیت « آسانسور » وجود ندارد ، باید از پله ها بالا رفت.

 واسه گلی ،خاک گلدان شو که اگه به خورشید هم رسید ، یادش باشه که چطوری رسیده !

 دوست واقعی شما کسی ست که هیچ احتیاجی به شما ندارد ، اما باز هم دوست شماست !

 عاشق آن است که عشق را می فهمد و از عشق به زیبایی ها می رسد

 درسته ! گل خوبه ! ولی ببین اون گل ارزش داره که خاکش باشی ؟

 هرچند وقت یک بار ، خودت رو از خودت طلب کن ، شاید گم شده باشی !

 یکی محبت می کنه و یکی ناز میکنه ! اونی که ناز میکنه همیشه محبت می بینه اما اونی که محبت میکنه همیشه تنهای تنهاست !

 اگر کتاب زندگی چاپ دوم داشت هرگز نمیگذاشتیم این قدر غلط چاپی داشته باشد !

 روی هر پله ای که باشی ، خدا یک پله از تو بالاتر است نه واسه اینکه خداست ، واسه اینکه می خواد دستت رو بگیره !

 ساقه شکستن ، قانون طوفان است. تو نسیم باش و نوازش کن !

 یه هیزم شکن وقتی خسته می شه که تبرش کند بشه ! نه این که هیزمش زیاد بشه ! تبر ما انسانها باورهامونه ، نه آرزوهامون !

 چه سخته آدم دوباره به دیواری تکیه بده که یک بار آوارش روی سرش ریخته !

 ما نمی تونیم به دلمون یاد بدیم که نشکنه ، ولی می تونیم یاد بدیم که اگه شکست ، لبه تیزش ، دست اونی که شکسته رو نبره !

 زندگی کن و لبخند بزن ! به خاطر آنهایی که با لبخندت زندگی می کنن !

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 21:28  توسط مجهول  | 

گاهی دوری و هجران لازم است

من باور و اعتقاد دارم که گاهی دوری و هجران لازم است ! ( نه زیاد و نه کم)گاهی اوقات دور بودن از عزیزانمون باعث میشه که بیشتر به فکرشون باشیم و بیشتر احساس کنیم که دوستشون داریم ! اما مدام کنار هم بودن و زیاد به دیدار هم رفتن ، شاید باعث بشه بهم عادت کنیم و فرصت فکر کردن و به یاد هم بودن رو از دست بدیم. چون فکر می کنیم فقط کنار هم بودن و صحبت کردن از نزدیک بس است ! ولی من شدیدا اعتقاد دارم که گاهی و در یک حدی باید از هم دور باشیم که تا به هم فکر کنیم...احساس نیاز به طرف در ما رشد کنه و برای دیدنش بیقرار باشیم. واین طوریست که قدر هم رو بهتر میدونیم. مگه نه ؟  

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 15:1  توسط مجهول  | 

بزن زیر گریه ، سبک شی یه کم....

  گاهی تو اوج غم و غصه ، تو اوج عصبانیت و و بی حوصلگی احساس میکنی به کسی احتیاج داری. به کسی که دوستش داری و شنیدن صداش آب روی آتیشه و آرومت میکنه. گاهی بعد از سپردن همه چیز به دست خدا و راز و نیاز باز هم احساس نا امیدی میکنی و فکر میکنی هنوز خالی نشدی. بعد از خدا یه کس دیگه ایی باید باشه که آرامشت رو کامل تر کنه..اما غصه ی اینکه کسی رو نداری ، هم اضافه بشه به غصه های دیگت !...گاهی حس میکنی یکی به نام عشق باید به حرفات خوب گوش کنه. با حرفای شیرینش و دلداری هاش آرومت کنه و بعد بدون هیچ دغدغه و نگرانی سر روی بالش بذاری....یکی باید باشه که نگرانت باشه..اجازه نده غصه بخوری..هر یک ساعت یه بار زنگت بزنه و با صدای دلنشینش بار غماتو سبک تر کنه...یکی که وقتی اسمش رو ، روی گوشیت می بینی سریع برداری و الو بگی...یکی که هرشب بهت زنگ زدن اس ام اس بده ، عادتش بشه...یکی که تورو از غصه ها و عصبانیت ها دورت کنه...و یکی که فقط و فقط بهت آرامش بده.....

نداری ! همچین کسی رو نداری. کسی هم باشه ، صاحب داره و اصلا به تو یه نگاه هم نمیکنه چی برسه باهات حرف بزنه و دلداریت بده !

نزار امشبم با یه بغض سر بشه

بزن زیر گریه چشات تر بشه

بزار چشماتو خیلی آروم رو هم

بزن زیر گریه سبک شی یه کم

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 1:23  توسط مجهول  | 

قايق صورتي

  من و تو یه قایق صورتي کوچولو ساختیم..انداختیمش توی دریا و سوارش شدیم..این قایق خیلی کوچیکه و فقط من و تو توش جا میشیم..من نشستم و تو نشستی .. تو رو به روی من بودی ، و منم رو به روی تو.. و من در حالی که دارم پارو میزنم ، عاشقانه تورو نگاه میکنم. نمیخوام تو پارو بزنی ، دستات خسته میشه.. نه ! منم خسته نمیشم. چون زل زدم تو چشای مهربون تو و پارو زدن اصلا دستای منو خسته نمیکنه !من زل زدم تو چشات و تو خالی از غرور و بی توجهی ، به من نگاه میکنی و لبخند می زنی و آتش میزنی به قلب من ! وقتی لبخند می زنی چقدر زیبا میشی. وقتی مغرور نیستی ، بیشتر از همیشه دوست داشتنی هستی..من پارو می زنم ، و یهو نسیم خنکی میاد ...نفس عمیق می کشم و از این آرامش و این دریای آبی که منو تو رو کنار هم گذاشته لذت می برم. اوه ! نگاه کن ..چقدر از ساحل دور شدیم ..چقدر زمان گذشته و من در کنار تو این گذر زمان رو حس نکردم...ببین چقدر عاشقانه این ثانیه ها می گذرن و نگاه کن که خورشید آروم آروم میره زیر دریا تا منو تو قشنگ ترین غروب دنیا رو تجربه کنیم ...من از خجالت اینکه زیادی بهت نگاه کردم ، سرم رو پایین می اندازم ، و تو نزدیک تر میای ، دست گرمت رو میذاری روی چونم و صورتم رو میاری بالا و مهربانانه نگام می کنی و میگی : دوستت دارم عشق صورتی من !

.

.

.

.

.


پاشو ! پاشو مجهول ....چقدر میخوابی ! لنگ ظهره ! پاشو تا با پارچ آب بیدارت نکردم !

مثل همیشه خواب دیدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 10:50  توسط مجهول  | 

دوران كودكي

دلم برای کودکی ام تنگ شده !

اون موقع ها :

هیچ چیز رو نمی فهمیدم...

برای عاشق شدنم زود بود

دلم پاک بود....

خوب و بد رو تشخیص نمیدادم (چه خوب بود که آدم ها هیچ وقت بدها رو تشخیص نمیدادن)

و از همه مهمتر در دوران کودکی ام همه مرا دوست داشتن و هیچ وقت پشت سر من حرف نمی زدن و دلم رو نمی شکستن

دلم برای کودکی ام تنگ شده

چون اون موقع ها هیچ غم و غصه ایی نداشتم

اگه هم غصه داشتم فقط به خاطر چیزهایی که پدر و مادرم برام نمی خریدن

کاشکی الان هم مثل دوران کودکی چیزی از عشق نمی دونستم

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 11:48  توسط مجهول  | 

عشق بلاتكليف

آدم بعضی وقتا مجبوره :

بر خلاف میلش عمل کنه

مجبوره که به حرف دلش گوش نده

مجبوره رو دلش پا بذاره

مجبوره مغرور بشه و به دلش توجهی نکنه که چی می خواد

------------------------------

بعضی وقتا آدم ناچار می شه اون چیز یا اون کسی رو که دوست داره فراموش کنه . چرا ؟

چون حقش نیست یا اینکه نباید اون چیز یا اون کس رو داشته باشه

مجبور میشه چشماشو ببنده و دیگه به علایقش نگاه نکنه

- دیگه آرزو نکنه

دیگه مثل گذشته احساس عشق و علاقه نکنه

یک شخصی مجبور شده که پا روی دلش بذاره و کسی رو فراموش کنه..این شخص داره به خودش زور می کنه که از شخص مورد علاقه اش متنفر بشه و برای همیشه فراموشش کنه اما وقتی به ته دلش مراجعه می کنه می بینه که نمی تونه

چه بتونه و چه نتونه بازم باید این کار رو انجام بده

تکلیف اون دلی که نمی خواد این طوری بشه چیه ؟ 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 4:8  توسط مجهول  | 

بسوزي دل...

بسوزي دل بسوزي
ببين منو گذاشتي به چه حال و روزي
بسوزي دل بسوزي
ببين ميسوزم از آتيش تو شبانه روزي

بسوزي كه منو دربدر و آواره كردي
تازه اول راه زندگي بيچاره كردي
يه روز سواره بودم ، بي سبب پياده كردي

الهي خون بشي تيكه بشي آتيش بگيري
من و كشتي الهي عاقبت تو هم بميري
چيكارت كرده بودم كه واسه ام خواستي اسيري

بسوزي بسوزي اي دلم بسوزي
بسوزي بسوزي اي دلم بسوزي

بسوزي دل بسوزي اي دلم بسوزي
ببين منو گذاشتي به چه حال و روزي
بسوزي دل بسوزي اي دلم بسوزي
ببين ميسوزم از آتيش تو شبانه روزي

بسوزي كه منو دربدر و آواره كردي
تازه اول راه زندگي بيچاره كردي
يه روز سواره بودم ، بي سبب پياده كردي

الهي خون بشي تيكه بشي آتيش بگيري
منو كشتي الهي عاقبت تو هم بميري
چيكارت كرده بودم كه واسه‌ام خواستي اسيري

ديگه نه ... نه ... نه نميخوام بازم بسوزم
ديگه دوست ندارم چشمامو كنج در بدوزم
تو رو ميكنم از سينه و ميندازم به دريا
ميخوام بيدل شم شايد عوض شه روز و حالم

بسوزي بسوزي اي دلم بسوزي
بسوزي بسوزي اي دلم بسوزي
بسوزي بسوزي اي دلم بسوزي
بسوزي بسوزي اي دلم بسوزي

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 21:48  توسط مجهول  | 

رگ خواب

http://mohsen-yeganeh.com/intro_album.jpg

بهترین آهنگهای آلبوم رگ خواب محسن یگانه...به خودم که میام با این آهنگها.... کردم :|


بمون

کاش که تو رو سرنوشت ازم نگیره

میترسه دلم بعده رفتنت بمیره

اگه خاطره ها یادم میارن تو رو

لااقل از تو خاطره هام نرو

کی مثل من واسه تو قلب شکستش میزنه

آخه کی واسه تو مثل منه

بمـــــــــــــــــــــــــــــون

دلم من فقط به بودنت خوشه

منو فکر رفتنت تو میکشه

لحظه هام تباهه بی تو

زندگیم سیاهه بی تو نمیتونم...


عذاب

حالا که امید بودن تو در کنارم ، داره میمیره
منمو گریه ممتد نصف شبو دوباره دلم میگیره
حالا که نیستی و بغض گلمو گرفته ، چجوری بشکنمش
بیا ببین دقیقه هایی که نیستی اونقده دلگیره
که داره از غصه می میره

عذابم میده این جای خالی
زجرم میده این خاطراتو فکرم بی تو داغون و خستس
کاش بره از یادم اون صداتو عذابم میده این جای خالی
زجرم میده این خاطراتو فکرم بی تو داغون و خستس
عذابم میده
عذابم میده
.............

منمو این جای خالی که بی تو هیچ وقت پر نمیشه
منمو این عکس کهنه که از گریم دلخور نمیشه

منمو این حال و روزی که بی تو تعریفی نداره
منمو این جسم تو خالی که بی تو هی کم میاره

عذابم میده این جای خالی
زجرم میده این خاطراتو فکرم بی تو داغون و خستس
کاش بره از یادم اون صداتو عذابم میده این جای خالی
زجرم میده این خاطراتو فکرم بی تو داغون و خستس


تا خوابتو می بینم میگم شاید وقتش رسیده
بی خوابی می شینه توی چشمام مهلت نمیده
نه
دوباره نیستی توی شعرام حرفی واسه گفتن ندارم
دوباره نیستی و بغض گلمو می گیره
بازم کم میارم

حالا که امید بودن تو در کنارم ، داره میمیره
منمو گریه ممتد نصف شبو دوباره دلم میگیره
حالا که نیستی و بغض گلمو میگیره ، چجوری بشکنمش
بیا ببین دقیقه هایی که نیستی اونقده دلگیره
که داره از غصه می میره

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 21:12  توسط مجهول  | 

دیوانه

نمي‌نويسم، چون مي‌دانم هيچ گاه نوشته‌هايم را نمي‌خواني،

حرف نمي‌زنم، چون مي‌دانم هيچ گاه حرف‌هايم را نمي‌فهمي،

نگاهت نمي‌كنم، چون تو اصلا نگاهم را نمي‌بيني،

صدايت نمي‌زنم، زيرا اشك‌هاي من براي تو بي‌فايده است،

فقط مي‌خندم، چون تو در هر صورت مي‌گويي من ديوانه‌ام

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 5:31  توسط مجهول  | 

هرگز

هرگز دستی رو نگیر ٬ وقتی قصد شکستن قلبش رو داری

هرگز نگو برای همیشه ٬ وقتی میدونی که از او جدا می شی

هرگز به کسی نگو ٬ که تنها اوست ٬ وقتی در قلبت کس دیگریست

هرگز به چشمی نگاه نکن ٬ وقتی قصد دروغ گفتن داری

هرگز سلامی نده ٬ وقتی می دونی که خداحافظی در پیش است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 20:24  توسط مجهول  | 

جمعه

۲-۳روزه که دلم

بدجوری هواتو کرده

باز دوباره هوس

گرمی نگاتو کرده

چند شبه باز دوباره

تو بخوابم نمیای

تو سراغ این دل

خونه خرابم نمیای

هرجمعه دارم من با خودم

میگم که امروز تومیای

اما وقتی که دیگه غروب می شه

دلم می دونه نمیای


هر غروب جمعه من با یه سبد یاس پرپر

میشینم منتظرت تا تو بیایی از سفر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 18:15  توسط مجهول  | 

دل

گفتمش دل می خری ؟

پرسید : چند

گفتمش : دل مال تو ٬ تنها بخند

خنده ای کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل ما جا مانده بود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 6:4  توسط مجهول  | 

بازم نیومدی !

عاشق و مجنونت شدم، نخونده مهمونت شدم

كلي پريشونت شدم، اما بازم نيومدي

قهوه فنجونت شدم، شمع تو شمعدونت شدم

خاك تو گلدونت شدم، اما بازم نيومدي

برف زمستونت شدم، رسوا و حيرونت شدم

چِك چِك ناودونت شدم، اما بازم نيومدي

آفتاب و بارونت شدم، اشكاي غلطونت شدم

عطر گلابدونت شدم، اما بازم نيومدي

ماهِ تو ايوونت شدم، خراب و ويرونت شدم

گلِ گلستونت شدم، اما بازم نيومدي

سه ماه تابستونت شدم، الوند و كارونت شدم

دشتاي ايرونت شدم، اما بازم نيومدي

دنا و هامونت شدم، نزديكتر از جونت شدم

رگت شدم، جونِت شدم، اما بازم نيومدي

خادم و دربونت شدم، اسير زندونت شدم

گلابِ كاشونت شدم، اما بازم نيومدي

يه جوري مديونت شدم، سنگ خيابونت شدم

راهي ميدونت شدم، اما بازم نيومدي

تو سختي آسونت شدم، تو دردا درمونت شدم

ناجي پنهونت شدم، اما بازم نيومدي

لباي خندونت شدم، گشنه شدي نونت شدم

آبِ فراوونت شدم، اما بازم نيومدي

هميشه ممنونت شدم، من نيِ چوپونت شدم

آب تو بيابونت شدم، اما بازم نيومدي

شعراي ارزونت شدم، عُمري غزلخونت شدم

تسليمِ قانونت شدم، اما بازم نيومدي

كشته مژگونت شدم، هلاك چشمونت شدم

رفتم و قربونت شدم، اما بازم نيومدي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 13:49  توسط مجهول  | 

عيد قربان مبارك

عیدقربان، جشن رهایی ازاسارت نفس وشکوفایی ایمان ویقین ،عیدسرسپردگی وبندگی

عیدنزدیک شدن دلها به قرب الهی برهمه مسلمانان مبارک باد . . .


با سلام خدمت دوستان گل و همراهان هميشگي من.جا داره اين بنده حقير همينجا از طريق اين وبلاگ كوچك عيدو به شما تبريك بگم.

عيد همتون مبارك باشه

http://www.parsianfun.com/pic/tafrih/14/eyde-ghorban.jpg

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

منتظرت بودم حداقل روز عيد خبري ازت بشه ولي....

مث اينكه ديگه واقعا فراموشت شدم

عيدت مبارك عزيزمن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 19:48  توسط مجهول  | 

از يادت رقتم

http://s14.aks98.com/images/15391593305449226477.jpg

انتظارم بي فايدست نه؟ 

تو كه ديگه رفتي 

                    رفتي با يار خودت

بيخيال من .خوش باش

خوش باشو منم با خوشيت خوشم


ميدونم كه تو اينارو نميخوني ولي اشكال نداره من واسه دل تنها و شكسته خودم مينويسم نه واسه تو1

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 21:13  توسط مجهول  | 

دم غروب

بازم دم غروب شد 

غروبي دلگير

غروب تنهايياي من

يادش بخير!

يه زماني لذت بخش ترين كارم نگاه كردن به غروب آفتاب بود

دلم واسه اون روزا تنگ شده خيلي تنگ شده.................


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 16:50  توسط مجهول  | 

تكراري غمگين تر از قبل

روزا ميگذره و من فراموشتر از قبل ميشم

روزا ميگذره و يادمن كمرنگو كمرنگتر ميشه

روزا ميگذره و من دل تنگتر ميشم

روزا ميگذره و يادمن كمرنگو كمرنگتر ميشه

روزا ميگذره و من بي طاقت ترميشم

روزا ميگذره و يادمن كمرنگو كمرنگتر ميشه

روزا ميگذره و من غمگينتر ميشم

روزا ميگذره و يادمن كمرنگو كمرنگتر ميشه

روزا روزا روزا.............تا كي تكراري غمگين تر از قبل؟ تا كي؟


نوشته:خودم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 12:55  توسط مجهول  | 

دوست داشتن ؟

میگی گل رو دوست داری ولی می چینیش

میگی بارون رو دوست داری ولی با چتر می ری زیرش

میگی پرنده ها رو دوست داری ولی توی قفس میندازیشون

چه جوری نترسم ٬ وقتی می گی دوستم داری؟

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 21:7  توسط مجهول  | 

گل

بخشندگی را از گل بیاموز زیرا حتی ته کفشی را که لگد مالش میکند خوشبو می کند  

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 20:6  توسط مجهول  | 

همدم

یه ساز شکسته ایی هم ندارم که همدم من باشه !

کو همدم من ٬ کو ؟

خدا همدمم نیست چون جوابم رو نمیده

مادرم همدمم نیست چون بعضی حرفا رو نمی تونم بهش بزنم

پدرم همدمم نیست چون از صبح تا شب بیرونه

خواهرم بردارم هيچكدوم همدمم نیستن چون حرفاي منو نميفهمن كه بهشون بگم

دوست!دوستي كه همدمم باشه و حرفامو بفهمه...

همدم من كو ؟ همدم من كو...

بازم شكرت خدا

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 17:55  توسط مجهول  | 

برگی از دفتر خاطرات من !

گاهی احساس می کنم وقتی می میرم چی می شه ! دلم می خواد حس بعد از مرگم رو احساس کنم (امیدوارم درک کنید چی می گم ) و الان هم که حرف از مرگ زدم صدای اذان به گوشم رسید !

دلم می خواد می خواد بدونم وقتی می میرم کسی برام گریه می کنه ؟  برام مجلس ختم می گیرن ؟ به یاد خوبی های من می مونن و بدی های منو می بخشن ؟

اما من ........

نمی خوام کسی برام گریه کنه !


نمی خوام كسي برام گريه كنه

چون : دلم می خواد اون شخص اون اشک ها رو نگه داره و در لحظات شادی اون اشک ها رو به عنوان اشک شوق بریزه !

نمی خوام کسی برای مشکی بپوشه

نمی خوام مجلس ختم بگیرن

چون : اونجا همه  همدیگه رو گریان می بینن و ناراحت میشن ! و من نمی خوام کسی از رفتن من ناراحت بشه !

 

می خوام که......

 وقتی مُردم همه بخندن و شاد باشن

چون : در این  دنیا دلم شکست و در اون دنیا کسی نیست که دلم رو بشکنه و ناراحتم کنه !


مجلس شادی بگیرن

چون : دیگه کسی پیششون نیست که اونا رو اذیت کنه ( مخصوصا پدر و مادرم )

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 4:40  توسط مجهول  | 

نیایش

خداوندا

آرامشی عطا فرما

تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

آنچه را که می توانم

شهامتی که تغییر دهم

و دانشی که تفاوت این دو را بدانم

 ! Oh my god

please grant tranquillity to accept whatver

Im not able to chang

morol heroism to chang whatver .  Im able and know ledge to recognize

diffrence between them

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 15:12  توسط مجهول  | 

دل

نشد یک لحظه از یادت جدا دل

                             زهی دل آفرین دل مرحبا دل

ز دستش یک دم آسایش ندارم

                           نمی دانم چه باید کرد با دل

هزاران بار منعش کردم از عشق

                             مگر برگشت از راه خطا دل

به چشمانت مرا دل مبتلا کرد

                             فلاکت دل مصیبت دل بلا دل

از این دل داد من بستان خدایا

                              ز دستش تا به کی گویم خدا دل

 درون سینه آهی هم ندارد             

                                  ستمکش دل پریشان دل گدا دل

به تاری گردنش را بسته زلفت

                                 فقیر و عاجز و بی دست و پا دل

بشد خاک زکویت بر نخیزد

                                  زهی ثابت قدم دل با وفا دل

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 13:28  توسط مجهول  | 

چه طور دلت اومد تنهام بذاری

چرا از من گذشتی خیلی ساده

تو که دونستی پسر پیاده

جوونیشو پی عشق تو داده

شنیدم گفتی از عاشقی سیرم

نگفتی با خودت یه وقت بمیرم

حالا حق دلو از کی بگیرم

چرا از من گذشتی بی تفاوت

نه انگار عشقی بود نه روزگاری

نه پاییز و زمستون نه بهاری

چه طور دلت اومد تنهام بذاری 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 4:3  توسط مجهول  |